خرید بک لینک



Freshman Jobs: How to Ea and Save Cash in College [INFOGRAPHIC]

* روش کلیک کنید تا برید به صفحه ی اصلی سایت و بزرگتر ببینید و بخونید :)

برچسب: نویسنده: مونا تاريخ: چهارشنبه 8 شهريور 1391 ساعت: 18:18

خب حقیقت اینه که کمتر از دو ماه و نیم از آخرین دیدار تو در فصل امتحانا میگذره ولی نمی دونم چرا حس میکنم یه سال ، دو سال ... خیلی ساله ندیدمت ...

دلتنگیم با سکوت زیادم و نقش بازی کردنم برای خانواده با بی هوا خندیدن و شلوغ کردن خونه تابلو میشه ...


تو غرور ِ منی ... تا برنگردی به جایی نمیرسم .

برچسب: نویسنده: مونا تاريخ: چهارشنبه 8 شهريور 1391 ساعت: 18:18

× قالب وب عوض شد ...

:)


برچسب: نویسنده: مونا تاريخ: چهارشنبه 8 شهريور 1391 ساعت: 18:18

سلام

بعد از مدتها لبریز شد ... حوصله ی من ٰ صبر ِ آسمون ...

داره بارون میاد ... شدید ... قطره هاش گاهی میوفته رو دستم . رو مانیتور لبتاپ ... صدای شدید رعد و برق و رگبار و باد ...

بعد از مدتها دلم دستمو گرفتو آورد نشوند پای "پست مطلب جدید " ...

اتفاقای زیادی افتاده ... جز همون یه بار که ازت خواهش کردم برگردی هیچ حرفی از من به تو نرسیده ...

من طاقتم داره تموم میشه ... هرچی به روز برگشتن به دانشگاه نزدیکتر میشیم من هم بی قرار تر میشم ...


داداشی کنکور داد . انتخاب رشته کرد . خوب نشد زیاد . فقط امیدم به خداست ...

روز تولد مامان ؛آزمون شهر قبول شدم ... بال در آورده بودم تو خیابون !

نمی دونم آخرش موفق میشم این گواهیه گلسازی رو بگیرم یا نه ... !! از بس که تنبلم :دی


دیگه اینکه حوصله ی نت رو هم ندارم ... قبلنا روزی ده بیس بار میومدم چک میکردم نکنه یه حرفی یزنی من نخونم ...:( الان چی ؟ هیچی ...

با شیما صحبت کردم امروز ... کمی فاز درس و معدل و ارشد و این چیزا ...


نیت کردم این ترم حد اقل سه نمره معدلمو بکشم بالا ...

یا علی

× از دوستانی که در این مدت همراهی کرده بودند و نگارنده رو تنها نذاشتن ممنونم مخصوصا : نسترن - مژده - علیرضا م - فرزاد - آقای حسین ارشاد - علی آقا - محمد قیس ازترکیه

×× هیچ کسی مثل تو نیست ... :لاو

برچسب: نویسنده: مونا تاريخ: چهارشنبه 8 شهريور 1391 ساعت: 18:18

هااااااااااي از من بي خبر !

هاااااااااي از خودت بي خبر!

از اشكهايم بي خبر ! ... از دل ِ تنگم بي خبر !....

هااااااااااي !!!!


حركت ِ دونه هاي درشت و يخ كرده ي عرق رو روي پوست ِ تنم حس ميكنم ... روون شدن ِ اشكهام ...


صدام كنيُ نتونم كمكت كنم ؟؟؟؟ وااااااااااااي بر من ...

برچسب: نویسنده: مونا تاريخ: چهارشنبه 8 شهريور 1391 ساعت: 18:18

سلام

مدت زيادي ِ كه اينجا* نيستيد ....

من به برنامه اي كه پيشنهاد داديد گوش دادم و الان نزديك يك ماهه كه هيچ صحبتي بين من و اون آقا نيست ...
از مطالبي كه گاهي در صفحه ي مجازيش مي نويسه باخبرم كه اوضاعش مساعد نيست و از تنهايي ِ عميقي رنج ميبره كه حتي شلوغي ِ مسئوليتهاي ريز و درشتش در محيط كاري ِ شخصيش و همينطور دانشكده ؛ نتونسته حواسش رو پرت كنه يا درمان موقتي براي خستگيش باشه ...

از اين اوضاع سردرگم ، دلم بدجور آشفته ست ...


به اميد سلامتي و شادي شما راهنماي بزرگ من :)


* منظورم وب ِشخصيشونه ...

برچسب: نویسنده: مونا تاريخ: چهارشنبه 8 شهريور 1391 ساعت: 18:18

اين جمله رو زياد تو ذهنم تكرار مي كنم : يا مَن اِسمُهُ دَواء و ذِكرُهُ شَفاء و سِلاحُهُ البُكاء *


بعد از چنين روز حالا اومدي و يه چند خطي حرف زدي ، تو وبلاگت ... خوندم ... يه بار فقط ... چونكه ...

چونكه ... چشام خيس شد ... والله قسم آقا كه جز شما كسي رو نمي خوام ...

بهت مي رسم و براي هميشه قدرتو ميدونم ...همه ي محبتم مال تو ... همه ي قلبم .


دلم ..آه از دلم ... دارم از دلتنگي ديوونه ميشم ...كجايي نَفَس ؟ ...


* صبر مي كنم . خيال نكن ثانيه اي بوده كه جز تو كسيو از خدا بخوام ....

مي دوني سلاح خدا اشكه يعني چي ؟ يعني خدا از تو بي نهايت بخشنده تر و مهربون تره عزيزدلم ...بدستت ميارم :ايكس

برچسب: نویسنده: مونا تاريخ: چهارشنبه 8 شهريور 1391 ساعت: 18:18

روزه دارمو افطارم از آن لعل لب است
آری افطار رطب در رمضان مستحب است

برچسب: نویسنده: مونا تاريخ: چهارشنبه 8 شهريور 1391 ساعت: 18:18

روزگارم بي ترحم / بين ِما فاصله انداخت

پر پروازو بِهِت داد / واسه ي من قفسي ساخت

برچسب: نویسنده: مونا تاريخ: چهارشنبه 8 شهريور 1391 ساعت: 18:18

بيماري ِتو

بيماري ِ من

وز بهر تو تب

بيداري ِ من

تا صبح

پرستاري ِ من

تا صبح ...


* مي خوام گريه كنم محمدرضا ...از دست ِ تو ...:((

يعني جرئت نمي كنم برات نظر بذارم !!:((

خدايا به اين آقاي بزرگواره عصباني سلامتي بده ...

بهم گفتن كه يه مدت به پر و پاچه ت نپيچم تا تنفرت كمتر شه ...حالا از چي ِ من متنفري نمي دونم به امام حسين ... نمي دونمممممم :((

برچسب: نویسنده: مونا تاريخ: چهارشنبه 8 شهريور 1391 ساعت: 18:18

کاش می توانستم بنویسم که تو از عشق چه می دانی ؟

نپرسیدم اما سوالم این بود که چرا دوستت دارم .. چرا تو با همه فرق می کنی برایم ... چرا از فکرت بیرون نمی آیم ...

چرا رفتم زیر باران گلایه ات را به خدا کردم ... چرا التماس کردم .... نمی دانم

بعدها که یاد امشب بیوفتم چشم هایم دویاره خیس می شوند ... التماس کردم ... قسمش دادم ... که به تو بگوید ... به جای من بگوید .... که گره بگشاید ... دوستت دارم

برچسب: نویسنده: مونا تاريخ: جمعه 15 ارديبهشت 1391 ساعت: 0:03

یه لحظه به خودم اومدم ، غمی سنگینی کرد ...

از اینکه حتی یک دم هم یادت از خاطرم نمیره دلم گرفت ... دلم گرفت از اینکه چرا ، چطور تو اینقد تو وجودم ... نمی دونم ... نمی دونم چرا دستمو که برای نیت بالا می برم ؛ الله اکبر ... الله اکبر عزیز دلم از این همه زیبایی تو ؛ تنهایی من ... الله اکبر ....

حمد و سوره رو می خونم اما حواسم نیست که ...رد میشم ... سعی می کنم تمرکز کنم ... تو سجده به خودم اومدم ... گریه کردم .تو یه لحظه همه ی حرفای بالا با کلی گلایه در یه آن از ذهنم گذشت .

یه دفه حاج آقا به جای اینکه بلند شه واسه رکعت چهار ؛ نشست به تشهد ... صدای بچه ها بلند شد : به حول الله و قوه ، به حول الله ... به خودش اومد و بلند شد .

حس عجیبی دارم ... نمی دونم طاقتم داره تموم میشه یا نه ؛ فقط می دونم که دوستت دارم و حتی شادی عالم واسه چن لحظه میاد تو دلم وقتی از کنارت رد میشم یا حتی تو اون لحظه که به شوخی به دوستم میگم : دلم واسش تنگ شده ... و جواب میده : شوخی با مزه ای بود ولی من خر نیستم * ! ...

اما من واقعا دلم برات تنگ شده . سلامتی و عاقبت به خیریت ورد ِ زبونمه .


* بهم گفت : قیافت زیادی " درست انداز" ه ... بهت نمیاد ... .

برچسب: نویسنده: مونا تاريخ: جمعه 15 ارديبهشت 1391 ساعت: 0:03

احساس نمی کنم که با غصه خوردن از دوریت که منو ضعیف کرده جسمی و روحی و درسی بتونم بهت نزدیک بشم ... اینطوری شبیه تو نمی شم ...

اومدن هم اتاقی جدید که خود دبیرستانیمو دقیقا جلو چشمم آورد ٰٰ تیکه ی پازلی بود که 10 دقیقه صحبت نیمه شب گذشته با پدر و مادرم ٰٰ جفت مکملش شد .

این شد که تصمیم گرفتم از فرصت اومدن این " فرشته ی نجات " به زندگیم استفاده کنم به یاری خدا ...می خوام کمی بهتر و شبیه تو بشم ... شبیه بهار

برچسب: نویسنده: مونا تاريخ: جمعه 15 ارديبهشت 1391 ساعت: 0:03

در اولين ساعات بهاريم تو دانشگاه ، چشمونم به ديدار ِت روشن شد ...عزيز دلم چه آرامش كوتاهي ... چه زيبايي !

***

امروز كه بعد از مدتها سري به دبيرستان زدم ، بزن و برقص ِ بچه ها تو حياط رو كه ديدم به اين فك كردم كه اينا احتمالا اگه تو مهدكودكاي آينده تربيت مي شدن ، حتما فرق مي كردن ... اونجا ساز و آواز تعطيله ... اينا هم عادت مي كنن ... يني بايد عادت كنن !!!

***

دعا ميكنم معجزه بشه و تو به من نگاه كني ... مث نگاه من

برچسب: نویسنده: مونا تاريخ: جمعه 15 ارديبهشت 1391 ساعت: 0:03

آقا ! عزيز ! اين چه كاريه ؟؟ بعد ِ اين همه مدت كه نبودي ، سه دقيقه " آن" ميشي ! اونم invisible ؟؟!!!


چرا ؟ ):

برچسب: نویسنده: مونا تاريخ: جمعه 15 ارديبهشت 1391 ساعت: 0:03

صفحه بندی